پادردهای دخترم تارا
بعد از از تعطیلات همراه با خانواده عمو غلامرضا برگشتیم خونه و تارا جونم تو این سه چهار روز چنان سرگرم بازی با دختر عموهاش (مهسا خانم و فرناز جان) هست که دیگه شب از خستگیتوانی براش نمی مونه ، یک شب از ساعت٧:٣٠ دقیقه خوابید تا فردا ساعت ١٠ صبح . همیشه از درد پا می ناله (مربوط به درهای رشد در کودکان به علت رشد استخوانها و کشیدگی عضله) تا اینکه دیشب ساعت ٤ صبح با گریه از خواب بیدار شد و میگفت پاهامو ماساژبده مامان و از ته دل گریه می کرد. >www.kalfaz.blogfa.com فدات بشم عسل من که به غیر از ماساژ هیچ کار دیگه ای از دستم برنمی اومد برات انجام بدم . وقتی دیدم اشکات تمومی نداره و ساکت نمیشی گفتم تارا دوست داری با من بیای سرکار؟ اثر کرد و کمی ...
نویسنده :
مامانی
13:00





