شاهدخت تاراشاهدخت تارا، تا این لحظه: 19 سال و 5 روز سن داره
بهنود جانبهنود جان، تا این لحظه: 8 سال و 6 ماه و 6 روز سن داره

دخترم تارا ***پسرم بهنود

برگ سبزی تحفه درویش

به نام خدا نگارش: 24/4/92 سلام گلبرگ گل یاسم دخترگلم اینروزها به خاطر ماه رمضون اصلاً وقت نمیکنم برات پست تازه بذارم. البته ناگفته نمونه سحر روز جمعه تا 6 صبح نشستم و برات یه پست پرو پیمون نوشتم که بازهم همون مشکل دفعه قبل پیش اومد و همه اش پرید!!!!!!! این پست مختصر هم برگ سبزی است تحفه درویش .... الان که دارم مینویسم مثل یه خانوم کدبانو شال زدی و با دوستت رفتی سوپری سر کوچه برای مامان خرید کردی و برگشتی اینم بگم هفته قبلی که رفتیم نون گرفتیم سه هزارتومن اضافه پول رو از من گرفتی و گفتی بذار من بقیه شو بذارم تو کیفم آخه من پول ندارم !  وقتی هم رسیدیم خونه من رفتم سراغ آشپزی و شماهم جلوی درح...
24 تير 1392

جنبش سبزها

به نام خدا نگارش : ٧/٤/٩٢ سلام گل دخترم اینروزها حسابی بهت خوش میگذره .... اخه فرناز و مهسا با مامان و باباشون اومدند خونه مون و قراره چندین روز بمونن ...  از صبح که بیدار میشین تا شب حدودای ساعت یک شب یه بند در حال بازی کردن هستین و متوجه گذر زمان نیستین فقط شب که دراز میکشی باید یه نیم ساعتی من پاهاتو ماساژ بدم تا خوابت ببره دیروز یک بستنی یک کیلویی رو از صبح تا شب تموم کردین .البته عصرش که من و زن عمو رفته بودیم بازار از فرصت استفاده کردین و نصف باقیمانده رو نوش جان کردین پنجشنبه شب هم شام درست کردیم و رفتیم پارک و اونجا هم حسابی از خجالت قصربادی و ترامبولین و .... در اومدین !!! وحالا میرسیم به جنبش سبز...
7 تير 1392

نظر سنجی...

به نام خدا نگارش ١/٤/٩٢   من از طرف 2 دوست به این مسابقه نظر سنجی دعوت شدم ١-  خواهر فرناز جون  ٢-  مامان نرگس جون   تشکرات دوست جونی ها   اگر ماهی از سال بودم... آبان اگر روزی از هفته بودم... پنج شنبه ... چون نمیخواد برای فردا ناهار بپزم اگر عدد بودم... عدد ٧   اگر نوشیدنی بودم... یه دوغ تگری محلی پراز گیاهان خوشبوی کوهی تو یه روز گرم تابستونی  اگر ثواب بودم... گره گشایی از کار نیازمندان   اگر درخت بودم... درخت گیلاس پراز شکوفه تو روزهای بهاری اگر میوه بودم... انگور ... زردآلو اگه گ...
1 تير 1392

شمه ای از سفرمون (تکمیل همون پست پریده)

به نام خدا نگارش: ٣١/٣/٩٢ سلام دخترگلم امشب میخوام اون پستی رو که یه بار کامل کردم و همه اش پرید رو به صورت خلاصه برات بنویسم.البته کم کم مینویسم و تآییدش میکنم که اگه پرید زیاد ناراحت نشم. دوشنبه عصر به همراه دایی وحید و سحر و عمه جون رفتیم خونه بابای من ، البته شب اول رو خونه خاله مرضیه موندیم و فرداعصرش رفتیم اونجا که همون شب هم وقتی با اشکان در حال بازی با تردمیل بودی افتادی و بازوی سمت چپت قسمتی از پوستش کنده شد اینم مدرک :   تو این دوسه روزی که اونجا بودیم هرروز خونه یکی بودیم و تو هم حسابی با بچه ها بازی و بدو بدو کردی پنجشنبه مامان غذا درست کرد و دسته جمعی رفتیم بیرون به طرف دریاچه ی زیبای آب الوان اولش ز...
31 خرداد 1392

اولین تابلوی رنگ روغن

به نام خدا نگارش: 24/3/92 سلام عشق مامان دیشب یک ساعت نشستم و خاطرات سفرمون به خونه بابابزرگ(بابای من) رو نوشتم ،بعد اومدم ارسال مطلب رو بزنم که یهو کامپیوتر قفل کرد و هرکاری کردم درست نشد تا restart کردم و همه چی پرید. خــــــــیـــــــــــــــلــــــــــــی حالم گرفته شد. خوب بگذریم ... الان مراحل کشیدن اولین تابلوی رنگ روغنی که با کمک من کشیدی رو میذارم تا بعد سر فرصت دوباره خاطرات و عکسهای سفرمون رو بذارم. جونم برات بگه بعداز دیدن یک قسمت از کارتون بره ناقلا که این بره های شیطون بوم نقاشی آقای کشاورز رو خراب کردند و هرکدوم یه طرحی روش میزدند به سرت افتاد که برات بوم بگیرم و تو هم تابلو بکشی... منم ...
24 خرداد 1392