دایی داوود و نی نی کوچولوش
سلامی دوباره به همه دوستای عزیزمون این مدت به دلیل مشکل داشتن نتمون نتونستیم پستی بذاریم. درد دل هر روز تارا بعد از اینکه عصر از خواب بیدار میشه اینه: مامان الان عصره ؟ من: آره عزیزم تارا:کسی نمیخواد بیاد خونمون؟ من: نه عزیزم تارا:نمیخوایم بریم جایی خونه کسی؟ من: نه عسلکم خوب حالا من چیکار کنم ، حوصله ام سر میره .... با کی بازی کنم و.... تا اینکه روز جمعه زنگ خونه به صدا در اومد و تارا.... با سررفت به طرف در فوراً با یه حرکت استراتژیک درو باز کرد و نیشش تا بناگوش باز شد .... بله دایی داوود و خانمش و نسترن گلی دخملش و نی نی تازه متولد شده شون محمد نانازی اومدند تارا از خوشحالی سر از پا نمیشناخت فوراً نسترن رو به اتاقش...
نویسنده :
مامانی
19:26
آرایشگر ناشی
دیشب دخملی یهو زد به سرش رفت اتوی مو رو آورد و گفت مامان بیا موهای منو مثل موهای فرناز فرفری کن منم عاشق آرایشگری معطل نکردم و دست به کار شدم بعداز ده بیست دقیقه ای وقتی نتیجه کار رو نگاه کردم از خنده روده بر شدم . آخه قیافه اش خیلی خنده دار شده بود نمیدونم آرایشگر ناشی بود یا موهای فر به دختری نمی اومد... خودتون نظر بدین ایراد از من بود یا.....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اینقد بهش خندیدم رفت بازشون کرد و شونه شون کشید ولی مگه صاف میشدند کار خودمو کرده بودم اینم عکس آخریش : طفلی عزیزم .....توروخدا ببینید قیافه شو به چه روزی انداختم ...
نویسنده :
مامانی
19:46
هدیه های رها جون برای تارا
چند روز پیش دخترعمه ام به همراه آقاشون آقا میثم بعداز پایان امتحانات ترمش اومد خونه باباش اینا.... وقتی تارا خانم خبردار شد آجی رها اومده فوراً گفت زنگ بزن ببین برام چی آورده (تارا منتظرالهدیه هستش)خلاصه فرداشبش شام درست کردم و با هم رفتیم پارک و دخملی هم هدیه هاشو گرفت خوشحال و خندون نیشش تا بناگوش باز شد .. محتویاتبسته دریافتی: یه کیف کوچولو، یه کتاب نقاشی ، یه پازل، یه سی دی بازی کودکانه ) اینم عکساش: ...
نویسنده :
مامانی
19:26
مسابقه لبخند یک فرشته
این عکس هفتمین روز تولد تاراجونمه ، هفت روز سخت و زجر آور رو من و دخملی تو بیمارستان گذرونیدم آخه تارای ما فاویسم داشت و به همین خاطر زردیش پایین نمی اومد . واااااااااااای که چقد سخت گذشت !!! این عکس همون لحظه ای است که بالاخره مرخص شدی و وقتی خاله مرضیه میخواست ازت عکس بگیره این لبخند زیبا رو بر روی غنچه لبانت نشاندی عزیزم . (یک دنیا آرامش در این لبخند برای من نهفته است.) ...
نویسنده :
مامانی
16:51
یه دوست خوب پیدا کردیم
هوووووووووووررررررررررررراااااااااااااااا ما یه همشهری تو نی نی وبلاگ پیدا کردیم . وقتی فهمیدیم تو یه شهر ساکنیم خیلللللللللللی خوشحال شدیم . مثل اینکه تو غربت یهو یکی از آشناهاتو ببینی چقد خوشحال میشی؟؟؟؟؟؟ اینم آدرس وبشه: http://www.hedye_khoda.niniweblog.com ...
نویسنده :
مامانی
20:42
دختر عموها رفتن....
امروز فرناز و مهسا رفتن خونشون ... باز تنها شدیم ، یه هفته ای سرمون گرم بود خوش بودیم .... تارا با فرناز و مهسا منم با زن عمو زهرا که مثل خواهرم دوستش دارم روزای خوبی داشتیم .... بازار میرفتیم پارک میرفتیم درددل میکردیم و..... حیف زود تموم شد و رفتن خونشون این دم غروبی چقدر هوای خونه سنگینه ، عزیزان هنوز نرفته دلمون بدجوری براتون تنگ شده هوای یه مسافرت کوچولو زده به سرمون شاید یکی از همین روزا من و دخملی با بابا شفیعی (بابای خودم) بزنیم بیرون و یه آب و هوایی عوض کنیم ... ...
نویسنده :
مامانی
21:13








