خبرخبر فرشته مهربون هدیه آورد برامون
هوووووووووووووووووووووررررررررراااااااااااااااااااااا هورا هورا بچه ها فرشته مهربون دیشب اومد تو خونه ما و برای بچه های خوب هدیه آورده ، اسامی این بچه های گل: - تارا و دوتا دختر عموش مهسا و فرناز تارا خانم شبها میترسید تنهایی رو تخت خودش بخوابه و همه اش میرفت رو تخت پیش مامانش میخوابید تا اینکه مامانش دعا کرد که خدا یه فرشته مهربون برای تارا بفرسته که همیشه باهاش باشه، شبها پیشش بخوابه و هرجایی رفت مواظبش باشه ، خدای مهربون هم دعای مامانی رو مستجاب کرد . تارا عسلی هم دوشب که روی تخت خودش خوابید شب سوم آرزو کرد که فرشته مهربون براش یه زنگوله بیاره تا هروقت به فرشته نیاز داشته باشه ...
نویسنده :
مامانی
19:49
پرنسس تارا
عزیزم جدیدا عاشق لباس پرنسسی شده ای و از من یه لباس پرنسسی خیلی پف میخوای که روی زمین کشیده بشه با تاج و بقیه مخلفات منم قول دادم که برای تولد یه خوشگلشو برات بدوزم حالا این عکسای فتو شاپی رو که شاهکاره مامانه ببین تا بعد... ...
نویسنده :
مامانی
19:11
تارا در پارک نفت
دختر گلم حک شده ای در من چون ردپای دندانی بر شقیقه ی سیبی سرخ ا مروز از صبح منتظری چون قراره خانواده عمو غلامرضا بیان خونمون و چندروزی بمونن از دیروز همه اش میپرسی کی جمعه میشه که فرناز و مهسا بیان خونمون؟ دیشب هم عمه گلستان زنگ زد و گفت تارا رو آماده کن بیایم ببریمتون پارک ، خانواده عمو جعفر(عموی من) هم باهاشون بودند . من گفتم شام با من خلاصه ساندویچهامونو درست کردیم و منتظر نشستیم .تو که خیلی ذوق داشتی سریع رفتی و لباساتو پوشیدی و آماده شدی هرچه گفتم دخملی حالا زوده فایده نداشت . ساعت 10 رفتیم و حسابی بازی کردی و حدودای ساعت 12 هم برگشتیم . اینم چندتا از نقاشی هایی که با مداد رنگی های جدیدت کشیدی: ...
نویسنده :
مامانی
19:03
مدادرنگی عین مال نازنین میخوام
عسلکم دیروز رفتی تو کوچه و جلوی در خونه با نازنین همسایه بازی میکردی نازنین خانم یه بسته مداد رنگی که جعبه شون استوانه ای شکل بود و یه دفتر نقاشی دستش بود و نقاشی میکشید . امروز صبح که از خواب بیدار شدی حدودای ساعت 12 ظهر بود که یهو یادت اومد و به بابایی گفتی که من از مداد رنگی های نازنین میخوام، هرکاری کرد که مگر صبر کنی تا من از سرکار برگردم و عصری باهم بریم بخریم فایده نداشت مرغ تارا خانم یه پا داشت. همچین اشک می ریخت که نگو و نپرس خلاصه بابایی بیچاره رو مجبور کردی اون موقع ظهر هوا به این گرمی بره مغازه و برات لنگه همونو بخره... (درحال حاضر تارا خانم دوبسته مداد رنگی و دوبسته مداد شمعی و یک بسته ماژیک داره ، ولی مرغ...
نویسنده :
مامانی
20:44
قایم شدن از نوع تارایی
دیروز مهسا (دخترعمو) از پیش تارا رفت و اون بازهم تنها شد. حالا مدام بهونه گیری میکنه که حالا باکی بازی کنم ، نمیخوایم بریم خونه کسی؟ کسی نمیخواد بیاد خونه مون؟ امشب هم گیرداد به من که بیا باهم قایم موشک بازی کنیم . خیلی خوب من چشم میذارم تو برو قایم شو ... ١ ٢ ٣ ٤ ٥ ٦ ٧ ٨ ٩ ... اومدم تارا... هنوز تو پذیرایی بودم که از تو اتاق خواب داد زد مامان من تو اتاق خواب نیستم نیایی ها !!! غش کردیم از خنده رفتم تو اتاق خواب که دوباره از پشت در (جایی که قایم شده بود) گفت من اونور پشت تخت قایم شدم !!! واااااااااااااای خیلی خسته ام چشمام میسوزه از خستگی و بی خوابی قیافه من الان مصداق این شکله ...
نویسنده :
مامانی
0:18
همه وجود منی
خوشبختی یعنی اینکه خداوند آنقدر عزیزت کنه که وجودت آرامش بخش زندگی یکی دیگه باشه ، غنچه زیبا و نوشکفته من میخوام بگم از وقتی پا به دنیای من گذاشتی وجودت آرامش بخش روح و روان و همه زندگی منه دختر عزیزم تارای نازنینم با تک تک سلولهای وجودم دوستت دارم... هفته پییش فرناز دخترعمو غلامرضا اومد خونه مون و یک هفته پیشت موند بعد بابابزرگ اومد و فرنازو با خودش برد و آبجی مهساشو آورد پیشت، تو این مدت خیللللللللللللی شاد و سرحال هستی و مدام در حال بازی کردن هستین از ساعت ده صبح که بیدار میشین تا ١٢ و ١ شب یکسر٥ بازی میکنی و اصلا خستگی تو وجودتون راه نداره . کابوست اینه که...
نویسنده :
مامانی
20:49






