گشتی در دل طبیعت
به نام خدا این چند روزه نتمون بازهم دچار مشکل شده بود و نمیتونستم یه دل سیر بیام و وبگردی کنم فقط در حد یه تأیید نظری چیزی با بدبختی وصل میشد. جمعه قبلی نه جمعه قبل ترش من و تارا و مادربزرگ رفتیم خونه عمه تارا /پسر عمه صغری ، آقا بهرام و خانمش گفتند بهتره ناهار رو ببریم بیرون تو دل طبیعت تا بچه ها هم (تارا و رضا)یه گشتی زده باشن / خلاصه راهی شدیم و رفتیم / برای گرم کردن ناهار و درست کردن چایی یه آتیش خیللللللی خوشگل درست کردیم .چایی که روی آتیش درست بشه آااااااااااای خوردن داره!!! جاتون خالی بسیار خوش گذشت مخصوصاً قسمت جمع آوری هیزم و درست کردن آتیش تارا باورش نمیشد میگفت مامان یعنی یه آتیش واقعی واقعی و بزرگ میخوای درست کنی؟؟؟؟؟؟ ...
نویسنده :
مامانی
19:35
وبلاگمون یکساله شد
به نام خدا يكسال گذشت... به همين زودي، به همين سادگي ، به همين آرومي به همين ... با همه تلخيلها و شيرينيها با همه سختيها و سادگيها با چشم برهم زدني روزهاي عمرمون اومدند و رفتند. و ما هيچي نفهميديم . اصلاً متوجه نشديم يكسال كي شروع شد كي تموم شد. هميشه منتظر فردا و فرداها بوديم غافل از اينكه امروز همون فرداي ديروزمون بود و هميشه هم امروز رو يه جايي بين روزمرگيها فراموش كرديم و خودمان را نيز بين آمال و آرز...
نویسنده :
مامانی
17:06
تولد دایی مجیده
امروز ٢١/٨/٩١ تولد داداشی عزیزم مجیده مجید جونم من و تارا از همین جا تولدت رو تبریک میگیم ایشالا ١٢٠ ساله بشی برادر کوچک / دوست داریم یه عالمه هرچی بگیم بازم کمه بازم شادی و بوسه ، گلای سرخ و میخک میگن کهنه نمی شه تولدت مبارک تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز از اسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا یه کیک خیلی خوش طعم ،با چند تا شمع روشن یکی به نیت تو یکی از طرف من الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم به خاطر و جودت به افتخار بودن تو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی با یه گریه ی ساده به دنیا بله گفتی ببین تو اسمونا پر از...
نویسنده :
مامانی
15:29
مسافرتی کوتاه و....
به نام خدا با عرض سلام خدمت همه دوستان عزیز این چند روزه که نبودیم رفته بودیم یه آب و هوایی عوض کنیم در ضمن مودم هم دایم مشکل درست میکرد و نمیتونستم درست و حسابی وبگردی کنم. به هر حال اومدیم با سری جدید عکسهای مسافرتمون چهارشنبه رفتیم بهبهان خونه آبجی جونم / بعدش یه راست رفتیم بازار و چرخی زدیم و برگشتیم خونه میخواستیم شب بمونیم خونه شون که بابا و مامانم اومدند و منم وسایلو جمع کردم و باهاشون راهی شدیم . الهی بمیرم اشکان و الناز کلی التماس کردند که خاله جان توروخدا بذار تارا شب پیشمون بمونه ، موندن تارا یعنی موندن من چون خانم بدون مامانش هیچ جایی نمی مونه /منم که فرداش با خیاط قرار داشتم و مجبور بودم برم خونه با...
نویسنده :
مامانی
22:37
متولدین ماه مهر(24)
سلام عزیزان علی الحساب این پستو داشته باشین تا سر وقت بیام با کـــــــــــــــلـــــــــــــی عکس شایان محیا آرشام مکوندی آروین تارا رونیا ...
گل یاسمنم تولدت مبارک
تولدت مبارک تو آمدی و خدا خواست دخترم باشی و بهترین غزل توی دفترم باشی تو آمدی که بخندی ، خدا به من خندید خدا کند که ببینم عروس گلهایی خدا کند که تو باغ صنوبرم باشی خدا کند که پر از عشق مادرت باشی حالا به افتخار تارا خانم یه دور رقص دسته جمعی... آرزویم این است دلت خوش باشد/نرود لحظه ای از صورت ماهت لبخند/نشود غصه دمی نزدیکت/لحظه هایت همه زیبا باشند/از خدا می خواهم/که تو را سالم و خوشبخت بدارد همه عمر/و نباشی دلتنگ. نازنینم تولدت مبارک. تارای عزیزتر از جانم بهتری...
نویسنده :
مامانی
23:42
دخترم کلاسشو دوست داره(9روز مونده)
به نام خدا هوووووووووورررررررررررررررررررا امروز بالاخره موفق شدیم تارا رو یه جایی نگه داریم. اولین روز کلاس زبانش امروز شروع شد. قبلاً خدمتتون عرض کردم تا حالا دخملی نه مهد کودک و نه هیچ کلاس دیگری نمی موند. امروز عصری باهم رفتیم کلاس زبان ، اولش خیلی عادی برخورد کرد ... ولی بعدش که خانم مربی اومد تو کلاس دیدم اشک تو چشماش جمع شد و گفت مامانی نمیشه تو کلاس بمونی؟؟؟؟؟؟ منو میگی ! ... وارفتم گفتم خدایا حالا چیکار کنم خودت یه کاری بکن ، خلاصه با صلاحدید مربی یه ده دقیقه ای تو کلاس موندم ، بعد که بلند شدم رفتم تو حال بشینم باز زد زیر گریه ... با خواهش و تمنا راضیش کردیم تا بمونه سر جاش و مربی هم لای درو باز گذاشت که ...
نویسنده :
مامانی
22:34
روز شمار تولد دخملی
به نام خدا چند روزی هست که قالب وبلاگمون نمایش داده نمیشه !!! علتشو نمیدونم و اخیراً هیچ کداشتباه و یا ویروسی رو تو قسمت تنظیمات وارد نکرده ام !!! به هر حال میگذریم ... فعلاً این قالب جدید تولدت مبارک رو میذارم تا چندین روز آینده بعد از تولد دخملی که فرصت داشته باشم و بتونم حسابی وبگردی کنم و یه قالب زیبا پیدا کنم. اینروزها در تدارک تولد دخترم تارا هستم و اصلاً وقت نمیکنم بیام و خاطرات روزانه رو بنویسم. بیشتر از هرچیزی درگیر خیاطی هستم چون میخوام ابتکار به خرج بدم و لباس پرنسسی که عسلکم دوست داره رو خودم براش بدوزم. خانم هر روز یه نظر میده ، از جمله: بلند بلند تا رو زمین باشه ...
نویسنده :
مامانی
22:13
میلاد امام رضا(ع)
از عرش سلام سرمدي آوردند آيينه ي حُسن سرمدي آوردند با آمدن رضا (ع) از باغ بهشت يک دسته گل محمدي آوردند كسى قدم به حرم ، بى مدد نخواهدزد ، بدون واسطه دم ازخدا نخواهدزد ، گداى كوى رضا شو ، كه آن امام رئوف ، به سينه احدى دست رد نخواهدزد... بهترين شادباشها تقديم به شمابه مناسبت ميلاد امام رضا(ع) ...
نویسنده :
مامانی
11:00







