آخیش بالاخره خیالم راحت شد...
به نام خدا
خداروشکر بزنم به تخته بالاخره تارا خانم از خرآقا شیطونه اومد پایین!(یادم باشه در مورد این خر ببخشید تصحیح میکنم الاغ ، در پایان یه داستان غم انگیز رو براتون بگم)
بله داشتم عرض میکردم /موضوع وابستگی شدید و ترس تارا از جدایی از بابا و مامانش رو که یادتون هست؟ طبق گفته مشاور کلاس زبان رو تعطیل کردیم و در یک حرکت استراتژیک از شنبه هفته جاری دخملی رو بردیم به مهدی که نزدیک خونمونه(البته ناگفته نماند که جناب مشاور جلسه گفتگو بامربیان مهد رو که قولشو داده بودند و حق مشاوره شو نیز..... پشت گوش انداخت و نیامد.
شبش خیلی از نظر روحی شارژش کردیم که فردا دبه درنیاره ولی از بابایی قول گرفت که باید پیشم بمونی /خلاصه بابایی فرداش بردش و چون بهش قول داده بود تا ١١ ظهر موند تارا هم رفت پیش دوستاش ،هرچند دل یه کلاسها نمیداد و کسی هم بهش سخت نگرفت و روز اول هرکاری دوست داشت انجام داد .
فرداش مادربزرگش بردش مربیا گفتند دیگه مامان بزرگ نباید بمونه چون گناه داره پیرزنه خسته میشه و... باوجود گریه هاش گذاشتش و برگشت .حدودای ساعت ١٠ که زنگ زدم گفتند الان آرومه و داره بازی میکنه .نمیدونین چقدر خوشحال شدم یه نفس راحححححححححت کشیدم چون به شدت تو این مدت تحت فشار عصبی و روحی بودم طوریکه دوروز پشت سرهم سردردهای شدید میگرنی گرفتم وباکوچکترین ناراحتی اشکم سرازیر میشد.عصرش بادوستم رفتم بازار براش یه بلوز شلوار گرفتم و کادو کردم که مربیش بهش به خاطر اینکه دختر خوبی شده و تو مهد میمونه و دیگه نمیترسه جایزه بده/
البته ناگفته نمونه که صبحها با بی میلی میره
ولی همینکه کم کم داره عادت میکنه و حدود ٧٠ درصد از وابستگیش کاسته شده جای شکر داره(خداجونم متشکرم میدونستم فقط خودت میتونی مشکلمو حل کنی) خودش هم تعجب کرده که تونسته بمونه و روحیه اش خیلی شاد و اعتماد به نفسش هم بالاتر رفته طوری که یه روز ٣ ساعت خونه دوستش موند و باهاش بازی کرد درصورتی که قبلا فقط تا تو حیاطشون می رفت و اونو باخودش میاورد خونمون باهم بازی میکردند.
بازهم خداروشکر میکنم چون باری رو از دوشم برداشت و باعث شد که الان سبک بال و باخیال راحت به خاطر آینده جگرگوشه ام به تلاشم ادامه بدم.

واما داستان اون الاغی که قرار بود براتون بگم...
دو روز پیش فکر کنم طرفای شب بود که من و تارا تو حیاط بودیم و بعد صدای الاغی رو شنیدیم که از دوکوچه پایینتر صداش بلند بود و با تمام وجود عرعر میکرد.تعجب کردیم چون تا فردا بعدازظهرش هنوز هم صداش می اومد و قطع نمیشد!!! تا اینکه همسری وقتی از سرکار برگشت موضوع الاغه رو فهمید و مثل اینکه الاغه و کره اش داشتند از خیابون عبور میکردند که یهو کره با یه ماشین تصادف میکنه و می افته میمیره!!! حالا از اون شب تاالان دوشب و دوروزه که این ناله های جگرخراش این الاغ ادامه داره / خیللللللللللی ناراحت شدم سعی میکنم کمتربرم بیرون تا صداشو نشنوم /بی اندازه رویم تاثیر میذاره/



آخیش بالاخره خیالم راحت شد... 
