شاهدخت تاراشاهدخت تارا، تا این لحظه: 19 سال و 1 روز سن داره
بهنود جانبهنود جان، تا این لحظه: 8 سال و 6 ماه و 2 روز سن داره

دخترم تارا ***پسرم بهنود

آخیش بالاخره خیالم راحت شد...

1391/9/16 20:41
نویسنده : مامانی
567 بازدید
اشتراک گذاری

به نام خدا

خداروشکر بزنم به تخته بالاخره تارا خانم از خرآقا شیطونه اومد پایین!(یادم باشه در مورد این خر ببخشید تصحیح میکنم الاغ ، در پایان یه داستان غم انگیز رو براتون بگم)

بله داشتم عرض میکردم /موضوع وابستگی شدید و ترس تارا  از جدایی از بابا و مامانش رو که یادتون هست؟ طبق گفته مشاور کلاس زبان رو تعطیل کردیم و در یک حرکت استراتژیک از شنبه هفته جاری دخملی رو بردیم به مهدی که نزدیک خونمونه(البته ناگفته نماند که جناب مشاور جلسه گفتگو بامربیان مهد رو که قولشو داده بودند و حق مشاوره شو نیز..... پشت گوش انداخت و نیامد.

شبش خیلی از نظر روحی شارژش کردیم که فردا دبه درنیاره ولی از بابایی قول گرفت که باید پیشم بمونی /خلاصه بابایی فرداش بردش و چون بهش قول داده بود تا ١١ ظهر موند تارا هم رفت پیش دوستاش ،هرچند دل یه کلاسها نمیداد و کسی هم بهش سخت نگرفت و روز اول هرکاری دوست داشت انجام داد .

فرداش مادربزرگش بردش مربیا گفتند دیگه مامان بزرگ نباید بمونه چون گناه داره پیرزنه خسته میشه و... باوجود گریه هاش گذاشتش و برگشت .حدودای ساعت ١٠ که زنگ زدم گفتند الان آرومه و داره بازی میکنه .نمیدونین چقدر خوشحال شدم یه نفس راحححححححححت کشیدم چون به شدت تو این مدت تحت فشار عصبی و روحی بودم طوریکه دوروز پشت سرهم سردردهای شدید میگرنی گرفتم وباکوچکترین ناراحتی اشکم سرازیر میشد.عصرش بادوستم رفتم بازار براش یه بلوز شلوار گرفتم و کادو کردم که مربیش بهش به خاطر اینکه دختر خوبی شده و تو مهد میمونه و دیگه نمیترسه جایزه بده/ _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  

البته ناگفته نمونه که صبحها با بی میلی میره ولی همینکه کم کم داره عادت میکنه و حدود ٧٠ درصد از وابستگیش کاسته شده جای شکر داره(خداجونم متشکرم میدونستم فقط خودت میتونی مشکلمو حل  کنی) خودش هم تعجب کرده که تونسته بمونه و روحیه اش خیلی شاد و اعتماد به نفسش هم بالاتر رفته طوری که یه روز ٣ ساعت خونه دوستش موند و باهاش بازی کرد درصورتی که قبلا فقط تا تو حیاطشون می رفت و اونو باخودش میاورد خونمون باهم بازی میکردند.

بازهم خداروشکر میکنم چون باری رو از دوشم برداشت و باعث شد که الان سبک بال و باخیال راحت به خاطر آینده جگرگوشه ام به تلاشم ادامه بدم.

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 

 واما داستان اون الاغی که قرار بود براتون بگم...

دو روز پیش فکر کنم طرفای شب بود که من و تارا تو حیاط بودیم و بعد صدای الاغی رو شنیدیم که از دوکوچه پایینتر صداش بلند بود و با تمام وجود عرعر میکرد.تعجب کردیم چون تا فردا بعدازظهرش هنوز هم صداش می اومد و قطع نمیشد!!! تا اینکه همسری وقتی از سرکار برگشت موضوع الاغه رو فهمید و مثل اینکه الاغه و کره اش داشتند از خیابون عبور میکردند که یهو کره با یه ماشین تصادف میکنه و می افته میمیره!!!  حالا از اون شب تاالان دوشب و دوروزه که این ناله های جگرخراش این الاغ ادامه داره / خیللللللللللی ناراحت شدم سعی میکنم کمتربرم بیرون تا صداشو نشنوم /بی اندازه رویم تاثیر میذاره/

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (19)

مهتاب
16 آذر 91 23:51
رویا جون اولین نشانه های مستقل شدن تارگلم بهت تبریک میگم اگه صبر کنی خیلی بهتر هم میشه میلش به رفتن هم بیشتر میشه . تشویقش کن . منم طی جلسه های مشاوره فهمیدم مشکل از کجا شروع شد دخملی وقتی پارک میبردمش با بچه بازی میکرد چند باری از من وپدرش خیلی دور میشد .پدرش یک شب براش یک قصه تعریف کرده از بچه ای که مامان وباباشو گم میکنه دقیقا از همون موقع دخترم ترس از اینکه از ما دور بشه رو پیدا کرده هوست جمع کن بچه ها خیلی زرنگ وحساسند
مهتاب
16 آذر 91 23:52
رویا داستان الاغ چه غم انگیزه بود
ستاره زندگی
17 آذر 91 8:48
به به ,عجب خبرهای خوبی خوندم احساس سبکی رو که گفتید من کاملا درک میکنم.الان راحتتر میتونی به کارهای دیگرتون برسید. برای الاغه دلم سوخت.آخی
مامان تارا و باربد
18 آذر 91 11:15
خدا روشکر مشکل مهد رفتن تارا جون حل شد یواش یواش به محیط اونجا عادت می کنه و از جمع دوستانش لذت می بره داستان اون الاغ بیچاره هم خیلی غم انگیز بود
رها
18 آذر 91 14:58
چه خبر خوبی! آفرین تارا جونم که میری مهد داستان الاغه خیلی غم انگیز بود
مامان فافا
19 آذر 91 1:14
چقد خوب که مشکلتون حل شده.خداروشکر الهی....واقعا ناراحت شدم.من هم قبلا همچین جریانی رو دیده بودم.
شايان
20 آذر 91 7:08
سخته اما عادت مي كنه شايان ما كه از 7 ماهگي رفته مهد هنوز بعضي وقتا بهونه مي گيره
هدیه خدا- فریماه
20 آذر 91 18:53
تبریک میگم رویا جون استقلال تارا خانم عزیزو.
آریوبرزن
20 آذر 91 19:27
سلام .قصه تاراخانم جالب بود.ولی آخرمطلب ناراحت کننده بود.
آریوبرزن
20 آذر 91 19:30
سلام دوباره.برای ورودبه مطلب پایین که رمزمی خواهدچیکارکنیم؟ البته اگرشخصی نباشد؟
مامان آرشيدا قند عسل
21 آذر 91 9:01
خوب خدارو شكر كه اين مسئله حل شد و خيال شما هم راحت شد طفلي الاغه ناراحتش شدم.
مامان مهربد
21 آذر 91 9:11
سلام مامانی .مگه تارا جون 5 سالش نیست؟پس چرا اینقدر وابستست؟؟؟؟؟ به خاطر تلاشات تبریک میگم بهت
مادر کوثر
21 آذر 91 20:34
ماشالله به پیشرفت تارا خانم آخیییییییییی بابت الاغه ناراحت شدم
الناز
1 دی 91 21:52
سلام خاله جون اون شب که رفتی خیلی ازت ناراحت شدم ولی ilove youuuuuuu


قربونت برم عزیزم ایشالا تعطیلی بعدی میام پیشتون منم خیلللللللللللللللللللی دوستون دارم
elnaz
2 دی 91 13:43
سلام خاله جون مرسی ولی من تا تعطیلی دیگه تحمل ندارم. خاله جون من هرچی می کنم نمی تونم این شکل ها رو بذارم تو نظرم بهم بگو.خاله جون من چندتانظردیگه می نویسم لطفا بخونشون.بووووووووووس خیللللی i l o v e y oooo uuuuuu خداحافظ بهترین خاله ی دنیااااااااا. ok بوووووووووووووووووووووس.


الی جون شکلکها رو روشون کلیک کن میان
منم دوووووووووووووووووست دارم عزیزم
اشکان
2 دی 91 19:20
سلام خاله جان من شب پنجشنبه خیلللللی گریه کردم که از پیش من رفتی من به بابا گفتم که من و بیار پیش تارا ولی من و نیاورد خیلللللللللی ناراحت شدم.


من قربون اشکان برم /خاله جان خیلی زود تارا رو میارم پیشتون
roxy
5 دی 91 20:46
وب عــــــــالی دارید بیاین وبم و نظر بدید
yase
5 دی 91 20:47
وب عــــــــالی دارید بیاین وبم و نظر بدید
دُخـملـیـــــــــ ـ✿
9 دی 91 2:22
الاغه موی تنمو سیخ کرد.........................
خدایا تو چی خلق که نکردی


هنوز که هنوزه تو همین کوچه های دور ورمون میگرده بیچاره