شاهدخت تاراشاهدخت تارا، تا این لحظه: 19 سال و 6 روز سن داره
بهنود جانبهنود جان، تا این لحظه: 8 سال و 6 ماه و 7 روز سن داره

دخترم تارا ***پسرم بهنود

12 بهمن و .....

   به نام خدا   سلام به همه دوستای عزیز و گلمون و یه سلام ویژه به تو گل دخترم تاج سرم این چند روزه از یه طرف سرم شلوغ بود و از طرفی شارژ اینترنتمون هم تمام شده بود و نتونستم برات خاطراتت رو ثبت کنم / چهارشنبه مرخصی گرفتم تا برم بانک دنبال کارهای وامم ساعت هفت و نیم بیدارت کردم لباساتو پوشیدی که ببرمت مهد و از اون ور برم بانک ولی حضرتعالی فرمودین میخوام باهات بیام و باهم رفتیم / کارمون که تموم شد دایی محسن اومد و باهم رفتیم یه کاری داشت بعدش هم رفتیم مغازه تا برای بابایی هدیه بگیریم / کنجکاو شدی که این هدیه برای کیه ؟ منم بعداز ماجرای لو دادن پارسالت گفتم دایی محسن میخواد یه چیزی بخره !!! (شرمنده دخ...
14 بهمن 1391

شوی لباس دخملی

به نام خدا   نشستم برات پست جدید بذارم که اومدی و میگی مامان من میگم تو بنویس / اطاعت قربان امروز مامانم موهامو خوشگل کرد پاپیونیشون کرد لباس سورمه با ساپورت سورمه ای مو پوشیدم بعدشم مامانم با بابابزرگم بردم مهد کفش تق تقی هامو هم پوشیده بودم/ ما داخل مهد کودک تولد گرفتیم ، دختره لباس عروس پوشیده بود /اسمش هم آیلار بود /همه ما شعرتولد رو خوندیم /من و نازنین و آرزو باهم رقصیدیم(خووووو مامانی رقصیدنمو ننویس !!! ) خوب بریم سراغ خاطراتمون عسلکم: چند رو ز پیش عمه خانوم (عمه من) با پسر برادر شوهرش که گالری لباس عروس و مجلسی داره رفت شیراز تا خرید کنن فرداش که برگشتن چون میدونه تارا عاشق لباس عروس و نامزدی و کلا هر لباس ...
8 بهمن 1391

دیروقته دیگه لالاکن گلم

به نام خدا سياه گيسو سياه چشمم سپيد بانو رسيده شب گشودم بسترت از پرنيان قو لالالالا شناور شو ميون بستر خوابت به عشق تو شكستم من طلسم اين شب جادو سپيدبانو بخواب اروم نميذارم چشات ترشه ازين پس غصه هات بايد ميون نطفه پرپر شه لالالالا ميخونم زير گوشت قصه اميد كه تا اين قصه زيبا واسه تو عمق باورشه سپيدبانو اگه شب مثل ديواره ميده قلب تورو ازار هزاران پنجره رويا ميسازم روي اين ديوار لالالالا جداشو از سياهي شب تكرار به دنياي سپيدعشق به روياها قدم بگذار (شعرازاعظم هاشمی) لالا کن دختر نازم امشب دیر خوابیدی حالا صبح باید به زور بیدارت کنیم بری مهد... امروز عصری کنارم دراز کشیده بودی و داشتی برای خودت یه چیزی زمزمه میکردی...
3 بهمن 1391

دختر دل نازکم

به نام خدا   سلام دخمل گلم (که الان نشستی زیر میز کامپیوتر و داری برای خودت نقاشی میکشی) اینروزها به محض اینکه میشینم پای نت تو میای و میگی نوبت منه و اجازه نمیدی درست و حسابی بشینم و برات پست جدید بذارم. حالا خلاصه وار خاطرات این چند روزه رو ذکر میکنم : پنج شنبه و جمعه که تعطیل بود عمو بزرگه و خانمش و ساسان و ماهان بچه هاش اومدند خونه مون شبش باهم رفتیم خونه یکی از فامیلهای مادربزرگ که به خاطر فوت مادرش مراسم دعا برگزار کرده بودند. هنگامی که خانم مداح شروع کرد به زیارت عاشورا خواندن و خانهما گریه میکردند چندبار برگشتی و به من نگاه کردی میدونستم میخوای ببینی گریه میکنم یا نه و منم به خاطر اینکه خیلی حساسی اینجور جاها س...
27 دی 1391

سخنی چندبا دخترم

به نام خدا   سلام گل خوشبوی من ،    باز کن چشمانت را ، صبح شده زمان شکفتن است. گلهای نرگس باغچه شکفته اند و عطرشون پیچیده تو حیاط خونه مون ، بیدار شو گل زیبای باغ زندگی من   هیچ رایحه ای به خوشبویی و روح نوازی عطر تن تو نیست.     صبحها سرکارم و پیشت نیستم تا زمان بیدار شدنت م ثل روزهای جمعه کنارت بشینم و موهاتو نوازش کنم تا چشماتو باز کنی و با دیدن مامان همیشه غایب لبخندی به زیبایی شبنم روی برگ گل  بزنی و بیای تو بغلم و دستاتو دور گردنم حلقه کنی و بگی آ خ جوووووووووووووون امروز جمعه است !!! باور کن خیلی عذاب میکشم  از اینکه صبح پیشت نیستم تا هنگامی ک...
21 دی 1391

من اینجا کنار تو هستم

  خدا در همین نزدیکی هاست، شاید پشت در است، شاید پشت سرِ ماست، زمزمه ای به گوش می رسد، حرفی برای گفتن دارد، خوب که گوش می سپارم صدایش را می شنوم که می گوید: ای عزیزترینم امروزت را چگونه گذرانده ای! یادی از من نمودی، تماسی با من داشتی؟ ایمیلی برای من فرستادی؟ دیگر ایمیل هایت مثل همیشه رنگی و زیبا نیست، دیگر از یاد تو فراموش شده ام، دیگر حتی misscall هم نمی اندازی! رو به سوی که کرده ای؟ کدامین در را می کوبی و از آن ملتمسانه مدد می طلبی در حالی که من اینجا کنار تو هستم و تنها با یک اشاره مرید تو می شوم. خودم را آن قدر در نظر تو کوچک می کنم که مرا از خود دور نکنی، غافل از اینکه تو هر چه را می بینی و توجه می کنی به جز من...
16 دی 1391