دخترم تارا

دخترم تارا

** بــــــانــــوی مــــــهـر **

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ

دنيا براي من يعني تو

يعني همين ساده حرف زدنهايم براي تو

يعني همين نوشتن هاي

گاهي با بغض وگاهي با اشتياقم به خاطر چشمان تو

يعني همين خواب وبيداريهاي پر از رايحه ي تو

دنياي من كوچك شده در قلبم
در نبض جانم
در نفسهايم

روزهاست همسايه ي خوشبختي ام كرده اي

روزهاست ساكن بهشت نگاه تو شده ام
از اين بيشتر؟

از اين بزرگتر چه بايد از دنيا بخواهم؟

وقتي تو در من نشسته اي

وقتي با قلبم يكي شده اي

همين براي ادامه ي نفسهايم ،قشنگ ترين بهانه است 

نوشته شده در جمعه 16 آبان 1393ساعت 21:36 توسط تارا


عکسهای هنری من و مامان
نوشته شده در شنبه 27 خرداد 1396ساعت 23:19 توسط تارا |


پاستیل ژله ای مامانم درست کرد
نوشته شده در شنبه 27 خرداد 1396ساعت 0:02 توسط تارا |

آرتین جوجو

نوشته شده در جمعه 26 خرداد 1396ساعت 23:58 توسط تارا |
من تارا هستم ربات نی نی وبلاگ رو آزمایش میکنم
نوشته شده در پنجشنبه 25 خرداد 1396ساعت 11:37 توسط تارا |

دیشب دایی وحید و اجی سحر  و ارتین اومده بودند به خانه ی ما من هرکاری میکردم ارتین ادای من رو در میاورد من اومدم روی پله های اتاقم دراز کشیدم اون هم اومد دراز کشید من پاهامو بالا پایین میکرم اون هم پاها شو با من هم زمان میبرد بالا و پایین بعد من خنده ام گرفت اون هم الکی می خندید گفتم ارتین پیراهن ارین رو در بیار ارین ارتین پیراهن پسر داییم رو پوشیده بود من عصبانی شدم گفتم ارتیننننننننننن پیراهن ارین رو در بیار ارتین گفت نه  نه  نه  نه  نه

 

نوشته شده در پنجشنبه 28 ارديبهشت 1396ساعت 7:46 توسط تارا |
نوشته شده در چهارشنبه 13 مرداد 1395ساعت 13:58 توسط تارا |

ما یک شب رفتیم خونه خاله مرضی بعد فردا صبح مامانم به خاله مرضی گفت که بریم خونه مامان جون اینا بعد من و اشکان گفتیم بریم به یاسوج بعد خاله مرضی زنگ زد به مامان جون گفت بیایین بریم یاسوج بعد از بهبهان اومدیم گچساران خونه اجی سحر ناهار خوردیم بعد ظهر ساعت 4 راه افتادیم حدود شیش و نیم رسیدیم .

بعد فردا صبح رفتیم سی سخت خیلی شلوغ بود برگشتیم نزدیکای سی سخت یک رود خونه بود رفتیم اون جا بعد من واشکان اب بازی کردیم بعد دمپایی منو اب بردش.خندونک

نوشته شده در يکشنبه 10 مرداد 1395ساعت 14:39 توسط تارا |

من دیشب با اجی سحر و اجی الناز و خاله مرضیه رفتیم کافی شاپ وسط  میز یک دکمه داشت بعد من  اون دکمه را زدم بعد گارسن اومد و منو را به من داد  ما اول یک پیتزا  سفارش دادیم بعد سیب زمینی بعد هم کیک ستنی شکلاتی

نوشته شده در جمعه 21 خرداد 1395ساعت 16:30 توسط تارا |

به نام خدا

من تارا هستم کلاس دوم را تمام کرده ام و خواندن و نوشتن را یاد گرفته ام

میخوام خاطراتم را خودم اینجا بنویسم.

محبت

 

نوشته شده در جمعه 21 خرداد 1395ساعت 16:08 توسط تارا |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر 1394ساعت 12:51 توسط تارا |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر 1394ساعت 11:25 توسط تارا |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در يکشنبه 25 مرداد 1394ساعت 7:28 توسط تارا |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در سه شنبه 5 خرداد 1394ساعت 14:26 توسط تارا |

به نام خدا

 

 

و باز گرمای ملایم و فرحبخش روز های آفتابی بهار در باغ و راغ و کشتزار ها به سبزه و گلها
و درختان بشارت میدهد تا از خواب سنگین زمستان بیدار شوند و روح تازه بخود گیرند
و آنگاه این نوای جانبخش را ساز بدارند . . .

liner (4)

و باز نسیم گوارای گیسوان مشک بوی بته های گلاب را با آهنگ موزون تکان میدهد
تا با لالهء خوش عذار و نرگس و ریحان و گل های دشتی همزمان جوانه زنند
و ترانه عشق را به گوش عشاق برسانند و آنگاه در چمنها و دشت و دمن طوفان برپا کنند

و باز هوای شاداب به عشرتگاه باغ و لاله زار ها راه میگشاید و گلهای سرخ و زرد
و نیلوفری را که در سبزه زار ها می رویند نوازش میدهد و آنگاه پربار چمن را
به نظاره می نشیندو همین که در مرغزاران حریر پوش به میزبانی مردان پاکدل دشت می شتابد نالهء
نی را می شنود و وظیفه دار این پیام میگردد . .

فرا رسیدن نوروز باستانی، یادآور شکوه ایران و یگانه یادگار جمشید
جم بر همه ایرانیان پاک پندار، راست گفتار و نیک کردار خجسته بادمحبت

دوستان عزیزم امیدوارم این سال جدید برای همه تون پراز شادی و سلامتی و خیر و برکت باشه و دلهاتون پراز عشق خدا محبت

********************************

و اما تو ای دخترک عزیزترازجانم

سلام و صد سلام به روی ماهت * جان مادر به فدایت

اینروزها خیلی درگیریم. خریدهای عید ، خونه تکونی، شست و شو و....  بسیار خسته کننده است.

ازبس از این مغازه به اون مغازه میریم دیگه شب از پادرد و کمر درد میمیریم هم من هم تو

همین الان زنگ زدی به من و گفتی پام خیلی درد میکنه نمیتونم راه برم غمگین الهی درد و بلات بیاد برای من عزیزم بغل

دیشب ساکمون رو بستیم و امروز بعدازظهر میخوایم بریم خونه بابام اینا آخه فردا شب عروسی رامین پسر عمه است و تا جمعه اونجا میمونیم و بعدازظهرش هم برمیگردیم تا شب عید خونه خودمون باشیم.

ایشالا صبح شنبه هم میریم تا تعطیلات رو خونه بابابزرگ و عموهات باشیم .

تا الان حضرتعالی خریدت کامل شده ولی من فقط تونستم دوتا کفش بخرم ازبس مغازه ها شلوغ پلوغه آدم فرصت نمیکنه قشنگ بگرده و چیزی باب دلش پیدا کنه

در پایان سالی پراز سلامتی و شادی و خوشی برای دختر گلم آرزومندم و از خداوند مهربان میخوام که جسم و روحت همیشه سالم و سلامت باشه و هیچگونه غم و ناراحتی تو اون دل کوچولت و چشمای قشنگت نشینه

خداوندا تورا به عظمت عرش کبریاییت قسم میدم دخترکم همیشه سلامت باشه و بلاها و بیماریها رو از اون دور کنی ، آمین

 

کارت پستال های بسیار زیبای تبریک نوروز سال 1391

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 27 اسفند 1393ساعت 10:36 توسط تارا |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در پنجشنبه 18 دی 1393ساعت 11:04 توسط تارا |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 14 صفحه بعد